رفتن،رسیدن است
موجیم و وصل ما،از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است،رفتن رسیدن است
تاشعله در سریم،پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما،در خود چکیدن است
ما مرغ بی پریم،از فوج دیگریم
پرواز بال ما،در خون تپیدن است
پر میکشیم و بال،بر پرده ی خیال
اعجاز ذوق ما،در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم،جز سایه ای زخویش
آیین آینه،خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان،خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را،تنها،شنیدن است
بی درد و بی غم است،چیدن رسیده را
خامیم و درد ما،از کال چیدن است

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:34  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:10  توسط فاطمه
|
حسرت همیشگی
حرف های ماهنوز ناتمام ....
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه های عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ وحسرت همیشگی!
ناگهان
چه قدر زود
دیرمی شود!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:44  توسط فاطمه
|
اگرعشق نبود
ازغم خبری نبود اگرعشق نبود
دل بود ولی چه سود اگرعشق نبود؟
بی رنگ تراز نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود،اگرعشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدوداگرعشق نبود؟
درسینه ی هرسنگ دلی درتپش است
ازاین همه دل چه سود اگرعشق نبود؟
بی عشق دلم جز گرهی کورچه بود؟
دل چشم نمی گشود اگرعشق نبود
ازدست تودراین همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگرعشق نبود؟
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:5  توسط فاطمه
|
عاشقانه
دریا،
همچون دلت آبی ست
وشب ،
چون گیسوانت مهتابی ست
تو پنجره ای -تمام گشوده
به جنگلی انبوه
که درختانش شاخه در شاخه
به پای کوبی بر خاسته اند.
در تو تقّلای قشنگی ست
که پرندگان را چون درختان می رو یاند.
دریا،
هم چون دلت آبی ست.
ولبخندت،
گل سرخی ست
که با آن می توان
سراسر زمستان ها را گرم نگاهداشت.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:27  توسط فاطمه
|
می شود هنوز
می شود هنوز
مثل یک پرنده در فضای بی بهار هم
هم چنان پری به وسعت تمام آسمان گشود.
می شود هنوز
مثل یک درخت
در تمام فصل سرد زخم باد،ایستاد،
سر به بام آفتاب سود.
می شود هنوز
مثل آذرخش،در تمام طول شب
با زبان آتش و زبانه
صبح را سرود.
می شود هنوز
بود،
مثل رود
گر چه خسته وکبود...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:34  توسط فاطمه
|
به جای شعرهای من
ناگهان
پیش از آنکه چشم در راه کسی باشم،
مثل اندوهی قشنگ وساده می آیی،
می نشینی در صدای من،
و غریبانه ترین آوازهایم را
برای لحظه های سنگ می خوانی
گاه...
گرد می آیی در چشمانم
گاه...
می شکوفی در میان دست های من
تو همان دلتنگی خاموش تنهایی.
ناگهان!
مثل اندوهی قشنگ و ساده می آیی،
وبرای دشت های بی سوار وباد
می گریی
به جای من
وبه جای شعرهای من.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 22:46  توسط فاطمه
|
ً
كاش؛
كاش مي شدكه نرفت
كاش ميشد كه بمانيم وبسازيم خانه اي با گل دل
كشورعشق كجاست؟
صحبت ازرفتن وبيزاري نيست!
پاي رفتن لنگ است
جاي ماندن اينجاست
فكرفرداباشيم
حاصل ما اين است.
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:6  توسط فاطمه
|